از تفکر بر نیاید هیچ کار
جز به شک بر من ندارد هیچ بار
ای تفکر تو مشو همراه من
تا تو با شک هر دو هستید یار غار
درد داشت. مي خواست درد خود را التيام بخشد . پس، شروع به نوشتن كرد.
درد داشت . و بي دردي را دردي بزرگتر مي پنداشت . مي خواست همه بيمار شوند.
درد داشت. و تسكين درد ديگران ٬ كلاغ درد را از تنش فراري مي داد . پس قلم را گرفت.
درد داشت. درد را نشانه ي هوشياري مي انگاشت . و بي دردي را مرگ مي پنداشت.
درد داشت . يك چيز نداشت . طلبيدش از بن جان . بر او نازل شد از بي كران . از جانب او .
درد داشت و يك چيز ديگر ؟ عقل ! نگران شد . گفت درد يا عقل ؟ كداميك؟ مسئله اين است؟
درد داشت . و عقل هم . گفت همه يا هيچ! صفر يا صد هرچه بادا باد ! هر دو با هم جانان من.
و ديگر نه عقل داشت و نه درد . بل هر دو را .اتحاد يعني تحول براي يگانگي . يعني رسيدن به نقطه ي صفر براي آغاز.