تبليغاتX
قیل و قال - مشهد الرضا (خاطره 1)
                                       بسم الرب علی بن موسی الرضا (ع)

 سلام علیکم بالاخره بعد از ۶ روز سفر به تهران برگشتم. و از این به بعد خاطراتم را نیز در این وبلاگ مندرج می کنم تا شاید تجربیات مرا بسط دهید و از دوست حقیرتان عبرت بگیرید .

عرضم به حضور شما که در این سفر خاطرلت تلخ و شیرین و حتی خطرناکی پیش آمد که ذکر همه ی آنها از حوصله من و شما خارج است .

- این سفر درواقع جنبه ی زیارتی تفریحی اردویی تشویقی داشت و از این بابت ویژه و خاص بود. من سال پیش هم در چنین اردویی بودم ولی امثال یک چیز دیگه بود.

مکان اسکان ما در حسینیه ای واقع در خیابان عیدگاه در ضلع غربی صحن جامع رضوی بود و از بابت نزدیکی به حرم مکان بسیار عالی و خوبی بود. در واقع از نظر نزدیکی خوب بود ولی خیلی شلوغ بود بطوری که من گاهی قصد اجابت آرزوی دیرینه ی خود را داشتم که دودیدن از روی ماشین ها و پریدن از روی آنهاست ولی حیف که اسلام دست و پا ما رو بسته و حق خلق الله اجازه همچین کاری به ما نمیده.  

 براستی ایام فاطمیه شلوغ بود و رسیدن به ضریح مطهر مشکل. من دو بار موفق به لمس ضریح شدم که اهمیت خاصی هم نداره چون با پیشرفت فناوری اتصالات مستقیم از بین رفته و اتصالات بیسیم من جمله اتصال بلوتوث جای آن را گرفته . بازی های جام جهانی هم که با زیارت خیلی مزه می داد و بچه ها برای برد تیمشان دست به دعا و ذوالحاجت به حرم می رفتند . من هم با تخمه مومنان فوتبال دوست را ارتزاق می کردم هرچند تیم مورد علاقه من برزیل از گردونه رقابت ها کنار رفت ولی امید به پرتغال دارم که قهرمان شود و از قهرمانی ایتالیا هم خرسند میشوم. مهم این بود که انگلیس و آلمان قهوه ای شدند که براستی دل من را شاد شد . اما خاطرات یکی در ساعات اولیه ورود به مشهد و دیگری در لحظات پایانی اقامت در مشهد. 

« نتیجه اخلاقی : دست زدن به ضریح مهم نیست فقط حضور فیزیکی در حرم مهم است و اتصال معنوی و قلبی با وجود مقدس علی بن موسی الرضا علیه آلاف التهیه و ثنا. »

۱) خاطره ای خنک: روز اول که رسیدیم و مستقر شدیم به علت نبودن آب خنک و تشنگی بچه ها من و دوستم - که ملقب به کپسول انرژی است(م.ا) - برای خریدن یخ به به بیرون فرستادند . ما هم مانند تشنگان سراب دیده و کالطالب حیران به این ور و آن ور زدیم و با تاکسی به یخ فروشی رسیدیم. رفیقم گفت : یه یخ بخریم دو تایی با هم به حسینیه می بریم و یه قالب یخ گنده خریدیم و به دست گرفته و رفتیم. ده قدم نرفته بودیم که رفیقم از شدت یخ زدگی یخ او رو یه پیکان ول داد و فقط خندید . من هم شروع به غرولند کردم . همش می گفتم : "دیدی گفتم نمی تونیم" از طرفی هم راه دور بود هم یخ داشت آب می شد و هم هیچ ماشینی ما رو سوار نمی کرد . ناگهان فرجی حاصل شد و من دیدم یه وانت کنار خیابون وایستاده. به دوستم گفتم بدو. او هم بعد از کلی چک چونه و تحریک حس پول دوستی این پیر مرد مشهدی او را مجاب کرد که ما را ببره . اون پیرمرد هم قدم رنجه فرموده دو دقیقه ای ما رو رساند و تازه با کلی منت پول خون جد پدری محترمش را از ما گرفت . براستی ساقی بودن در قرن ۲۱ چقدر پر خرجه!!! 

«نتیجه اخلاقی : هر وقت خواستید یخ بخرید حتما وسیله نقلیه همراه خود ببرید مخصوصا وانت خیلی بکارتون میاد.»

۲) و اما خاطره ای بس خطرناک : آخرین روز بود و بعد از خواندن زیارت علی المضامین و دعای وداع بهمراه کمی طعام از قرار ۳ سیخ جگر ۳ سیخ دل و ۳ سیخ قلوه ره سپار حسینیه شدم . آنشب مرغ داشتیم و از اونجایی که هیچ چیز من به آدمیزاد نرفته معده ام به مرغ حساس شده و در صورت خوردن قی می کند لذا چند سیخ جیگر دل و قلوه ناجی ما از گرسنگی شد.

بعد ساکامونو بستیم و سوار مینی بوس شدیم که به راه آهن بریم. تو مینی بوس هم بچه ها لطف کردند به مناسبت باخت برزیل جشن گرفتند. بعد از جشن با شکوه و کف و سوت . نوبت به کل کل رسید . این دفعه کل لعن و نفرین و اینجور چیزها. بچه شروع کردند : بر چشم بد لعنت - بر تیکه یخ لعنت و همه با هم می گفتیم "بشمار" بعد از مدتی به عنوان حسن ختام من هم شروع کردم : بر اولی لعنت : بشمور   بر دومی لعنت:بشمور  بر سومی لعنت: بشمور 

بعد که از مینی بوس پیاده شدیم بچه ها دیدند راننده با مسئولمون بد صحبت می کنه و کلی عصبی شده .  بعد که پرسیدیم شصتمون خبر دار شد که بنده خدا راننده سنی بوده و به معلممون میگفته: "خوبه به مولاتون علی ع توهین کنم"

من هم خوشحال و ناراحت از این ماجرا به همراه دوستان آهنگ سفر به قصد تهران کردم. خوشحال از اینکه به دست هموطن اهل تسنن خود شقه نشدم و اینکه به دست خود دستی دستی خود را به باد فنا نسپاردم و ناراحت از توهین به مقدسات یه بنده خدا که منجر به ناراحتی او شد.

« نتیجه اخلاقی : هر وقت خواستید به اولی دومی و سومی لعن بفرستید از عدم وجود محب خلیفه من جمله اهل تسنن مطمئن شوید.»                                       

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 15:29 توسط امین |